آرزوی پر ماجرا
محاصرهی روباه
سکه را خودت بردار
گویند ملا نصرالدین برای این که حساب روزهای ماه رمضان را داشته باشد، هر روز که می گذشت، یک ریگ در کوزه ای می انداخت. عده ای از بچه های تخس محل که به این موضوع پی بردند، یواشکی رفته و چند مشت ریگ در کوزه ریختند.
شبی در قهوه خانه نشسته بود. دید بین عده ای بگو مگو است. عده ای می گویند: فردا شانزدهم ماه مبارک است. عده ی دیگری اعتقاد داشتند: هفدهم است. ملا گفت: دعوا نکنید، من الان دقیقا می گویم چندم است.
سپس بدو بدو آمد خانه و کوزه را خالی کرد و شمرد و دید 94 تاست. قدری فکر کرد و با خود گفت: یعنی چه؟ خب من اگر بگویم امروز نود و چهارم ماه رمضان است که به ریش من می خندند. خوب است نصفش کنم که آمارم را باور کنند. این بود که آمد و گفت: امروز چهل و هفتم بود. فردا برای چهل و هشتم نیت کنید.
ملت به ریش او خندیدند که ملا مگر چنین چیزی می شود؟ دچار توهم شده ای یا مغزت تکان خورده است؟
گفت: اصلا خوبی به شما مردم نیامده است. حالا که همچین شد، امروز نود و چهارم بود. می خواهید باور کنید ، می خواهید باور نکنید.